گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۷۵

ز بوستان تو عشق بلند می گویمچو شبنم از گل روی تو دست می شویم
نمی توان دل مردم ربود و پس خم زدسواد زلف ترا مو بموی می جویم
ز بس که تشنه بوی وفای نایابمبه دستم ار گل کاغذ دهند می بویم
حریف رشک نسیم دراز دست نیمحنای بیعت گل را ز دست می شویم
وفا و مردمی از روزگار دارم چشمببین ز ساده دلیها چه از که می جویم
میان اینهمه نازک طبیعتان صائبمنم که شعر ظفرخان پسند می گویم