غزل شمارهٔ ۵۷۲۷
به لب نمی رسد از ضعف آه شبگیرمز بار دل چو کمان، خانه می کند تیرم
ز بس گداختگی در نظر نمی آیممگر به موی میان کرده اند تصویرم
چه بوریا همه تن استخوان نما شده امهما ز سایه خود می کشد به زنجیرم
گذشته است به تعمیر دل مدار مرانمی شود نکند روزگار تعمیرم
ز نقشهای مخالف همین خبر دارمکه همچو موم گرفتار دست تقدیرم
چنین که سرکشی از شست من برون جسته استبه حیرتم که چسان گرد می کند تیرم
نظر ز دیدن من همچو دود می پوشندمس سیاه دلان را اگر چه اکسیرم
خدنگ ناله من بی کمان سبکسرستنمی پرد به پر و بال دیگران تیرم
جواب آن غزل است این که میرشوقی گفتچو شیر از دو طرف می کشند زنجیرم