غزل شمارهٔ ۵۷۲۶
به شور عشق و جنون همچو صبح مشهورمشکسته است نمکدان چرخ را شورم
ز جوش سینه من خم به وجد می آیدچکیده کف عشقم، شراب منصورم
به روی گرم غریبی چنان فریفت مراکه دل ز صبح وطن سرد شود چو کافورم
به نکهتی که ازین باغ رزق من کردندچه خانه ها که پر از شهد کرد زنبورم
چو صبح اگر چه جهان روشن است از نفسمغبار خاطر محفل چو شمع بی نورم
چه نسبت است به مژگان مرا نمی دانمکه پیش چشمم و از پیش چشمها دورم
چه شعله بود که زد حرص در نهاد مراکه دل خنک نشد از موی همچو کافورم
سبوی جسم کجا سد راه من گرددشکست شیشه چرخ از شراب پر زورم
به راه راست دلالت مکن مرا صائبکه زه به خویش نگیرد کمان پرزورم