گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۲۵

درین سفر که توکل شده است راهبرمیکی است نسبت زنار و توشه با کمرم
چنان ربوده مرا لذت سبکباریکه تن به گرد یتیمی نمی دهد گهرم
سپهر نقطه پرگار شد ز حیرانیهمین منم که به پایان نمی رسد سفرم
چنین که در رگ من ریشه کرده خامیهادر آفتاب قیامت نمی رسد ثمرم
ز خانه دشمن من چون حباب می خیزدنهان به پرده راز خودست پرده درم
درین ریاض من آن لاله سیه کارمکه آب خضر شود خون مرده در جگرم
چگونه خون نچکد از کلام من صائبکه موج اشک شکسته است شیشه در جگرم