گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۲۴

لب خموش و زبان گزیده‌ای دارمچو بوی گل نفس آرمیده‌ای دارم
سبک رکاب نیم همچو رنگ بی‌جگرانسلاح جنگ عنان کشیده‌ای دارم
چو آفتاب خموشم به صدهزار زباننه همچو صبح دهان دریده‌ای دارم
کمند وحدت من چار موجه دریاستز بار درد، دل آرمیده‌ای دارم
چو تاک، هرزه مرس نیست آب دیده منسرشک پای به دامن کشیده‌ای دارم
سر من از رگ سودا شده است خامه مویهمیشه در خم زلف خمیده‌ای دارم
به سایه پر و بال هما نمی‌لرزمسر به جیب قناعت کشیده‌ای دارم
سزای بی‌ادبان را به من حوالت کنکه شست صاف و کمان کشیده‌ای دارم
ز آفتاب قیامت نمی‌روم از جایسپند آتش‌رخسار دیده‌ای دارم
ز خانه گرچه چو مژگان نرفته‌ام بیرونچو اشک نام به عالم دویده‌ای دارم
مپرس حال دل از تیغ غمزه‌اش صائببهل که آبله خار دیده‌ای دارم