غزل شمارهٔ ۵۷۲۳
ز ضعف اگر نفس بال بسته ای دارمز رنگ چهره زبان شکسته ای دارم
امیدوار نباشم چرا به آزادیدل رمیده و دام گسسته ای دارم
اگر چه ظاهر من خشک تر ز آبله استبه زیر پوست بهار خجسته ای دارم
ز من گشاده شود کار می پرستان رااگر چه همچو (سبو) دست بسته ای دارم
ز فکر لاله عذاران برون نمی آیمهمیشه زین گل بی خار دسته ای دارم
بجان رسیده ام از دست بیقراری دلسپند آتش رخسار جسته ای دارم
زخنده ام جگر روزگار پر خون استچو پسته گرچه دل زنگ بسته ای دارم
ز تندباد حوادث به جان نمی لرزمکه در بساط چراغ نشسته ای دارم
نیم ز صورت حال جهانیان غافلاگر چه آینه زنگ بسته ای دارم
چو شمع دیدن من چشم می کند روشنز گریه دل شب روی شسته ای دارم
به تیغ حادثه از جای در نمی آیمز درد و داغ دل پینه بسته ای دارم
چو گل ز خنده نیاید لبم بهم صائباگر چه ساغر در خون نشسته ای دارم