غزل شمارهٔ ۵۷۲۲
نه ذوق صحبت و نه میل گفتگو دارملبی خموشتر از گوش آرزو دارم
معاشران همه در پای خم ز دست شدندمنم که بر سر خود دست چون سبو دارم
چه خنده های نمایان زبان زخمم کردهزار حلقه فزون جنگ با رفو دارم
ز بس که تند ز پهلوی محتسب گذرمگمان برد که مگر سرکه در کدو دارم
دهن گشودن من از خمار خاموشی استگمان برند که من ذوق گفتگو دارم
به بخشش فلک پست دل نمی بندمخبر ز عادت طفل بهانه جو دارم
دمید صبح و نشدتر دماغ من صائبدل پری ز تهیدستی سبو دارم