غزل شمارهٔ ۵۷۱۹
چگونه درد خود از مردمان نهان دارمکه از شکستگی رنگ ترجمان دارم
نمانده است مرا در بساط جز آهیهزار دشمن و یک تیر در کمان دارم
سراب را ز جگر تشنگان بادیه نیستخجالتی که من از روی میهمان دارم
به مرگ قطع امید از خدنگ او نکنمهنوز صبح امیدی ز استخوان دارم
گناهکار ندارد ز آیه رحمتتوقعی که من از خط دلستان دارم
سر نیاز مرا پایمال ناز مکنکه حق سجده بر آن خاک آستان دارم
اگر به دامن یوسف نمی رسد دستمبه این خوشم که سر راه کاروان دارم
درین بهار که دادم به دست عقل عنانهزار سلسله دیوانگی زیان دارم
شکفتگی طلبم صائب از دل پر شورز شوره زار تمنای زعفران دارم