غزل شمارهٔ ۵۷۲۰
کنون که با تو مکان در یک انجمن دارمهزار مرحله ره تا به خویشتن دارم
مدار رزق به اقبال قسمت است که مندر آستین شکر و زهر در دهن دارم
ز صبح مهر تمنا کنم چه ساده دلمکه چشم بخیه ز سر رشته کفن دارم
چو گردباد غبار دل است جامه منبه مرگ و زیست بس است این قبا که من دارم
سپر ز شبنم گل کرده ام ز ساده دلیسر مجادله با مهر تیغ زن دارم
نمی شود سر خود در سخن نکنمچو خامه زخم نمایانی از سخن دارم
سپر فکندن من گرد من حصار بس استبه این سلاح چه پروای تیغ زن دارم
مرا به جوشن داودی احتیاجی نیستز جان سخت زره زیر پیرهن دارم
چو شمع صبح بپا افتاده ام صائبسر وداع حریفان انجمن دارم