گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۱۸

ز خال روز سیاهی که داشتم دارمز زلف رشته آهی که داشتم دارم
رسید اگر چه به پایان چو شمع هستی منز اشک و آه سپاهی که داشتم دارم
تو داد وعده خلافی بده به خاطر جمعکه من همان سر راهی که داشتم دارم
درین بهار که یک سبزه زیر سنگ نماندز زیر بال پناهی که داشتم دارم
چه سود ازین که سرم چون حباب رفت به بادز فکر پوچ کلاهی که داشتم دارم
به وصل گمشده خود رسید هر بی چشممنم که چشم به راهی که داشتم دارم
ز خرمن است چه حاصل دل حریص مراکه چشم بر پر کاهی که داشتم دارم
به رو اگر چه گناه مرا نیاوردندز انفعال گناهی که داشتم دارم
ز خوان وصل نشد سیر دیده ام صائبگرسنه چشم نگاهی که داشتم دارم