گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۱۷

ز جوش عشق تو میخانه در بغل دارمبهشتی از دل دیوانه در بغل دارم
ز تیر ناز تو دایم چو سینه ترکششب دراز پریخانه در بغل دارم
غم جهان نتواند به گرد من گردیدکه شیشه در کف و پیمانه در بغل دارم
خراب حالی من دورباش چشم بدستوگرنه گنج چو ویرانه در بغل دارم
از آن به جستن من پا ز سر کند غواصکه چون صدف در یکدانه در بغل دارم
چو رفته است مرا از خمار دست از کارازین چه سود که میخانه در بغل دارم
در انتظار بهارند اهل ظاهر و منبهاری از دل دیوانه در بغل دارم
به فکر سنگدلان در نماز مشغولمدرون کعبه صنمخانه در بغل دارم
به دام می کشدم لذت گرفتاریو گرنه از دل خود دانه در بغل دارم
چو چشم اگر چه به ظاهر دو دست من خالی استهزار گوهر یکدانه در بغل دارم
جواب آن غزل است این که گفته است مطیعکلید کعبه و بتخانه در بغل دارم