غزل شمارهٔ ۵۷۰۸
ز ناروایی خود این چنین که خوار شدمبه حیرتم که چسان خرج روزگار شدم
درین قلمرو آفت ز ناتوانیهابه هر کجا که نشستم خط غبار شدم
تو شاد باش که من همچو غنچه تصویرخجل ز آمدن و رفتن بهار شدم
ز وحشتی که نکردند آهوان از منبه آشنایی لیلی امیدوار شدم
همان چو گرد یتیمی فزود قیمت منز بردباری خود گرچه خاکسار شدم
نمانده بود ز دل جز غبار افسوسیز خواب بیخبریها چو هوشیار شدم
همان ز سوزن کوته نظر در آزارماگرچه همچو مسیحا فلک سوارشدم
چه حاجت است به آغوش همچو موج مراچنین که محو در آن بحر بیکنار شدم
به پشت پاست مرا همچو لاله دایم چشمز دل سیاهی خود بس که شرمسار شدم
به گنج راه نبردم درین خراب آباداگرچه همچو زبان در دهان مار شدم
ز آب من جگر تشنه ای نشد سیرابمرا ازین چه که چون گوهر آبدار شدم
ز اختیار مزن دم درین جهان صائبکه من ز راه ادب صاحب اختیار شدم