غزل شمارهٔ ۵۷۰۷
ز فکر پوچ درین شوره زار بی حاصلعنان گسسته تر از موجه سیراب شدم
تو از نظاره رخسار خود مشو غافلکه من ز هوش ز نظاره نقاب شدم
ز پشت پا که براین خاکدان زدم صائببه یک نفس چو مسیح آسمان رکاب شدم
درین ریاض چو شبنم اگر چه آب شدمخوشم که محو تماشای آفتاب شدم
عجب که صبح قیامت مرا کند بیدارکه از نظاره آن چشم مست خواب شدم
امید گنج گهر آب در گلم داردز ترکتاز محبت اگر خراب شدم
ز پیچ و تاب اگر رشته می شود کوتاهیکی هزار من از مشق پیچ و تاب شدم
وبال دامن گل نیست خون بلبل منکه من به شعله آواز خود کباب شدم
به سیر چشمی من گوهری نداشت محیطز چشم شور تهی چشم چون حباب شدم