غزل شمارهٔ ۵۷۰۹
اگر دو روز درین تیره خاکدان ماندمگمان مبر که ز پرواز لامکان ماندم
به بازگشت رفیقان امیدها دارماگر چه خفته به دنبال کاروان ماندم
به بوی وصل گل از آشیان سفر کردمبه وصل گل نرسیدم ز آشیان ماندم
من کناره طلب را که چشم بندی کردکه همچو نقطه پرگار در میان ماندم
چنان که معنی نازک ز نارسایی لفظنهفته ماند درین تنگنا چنان ماندم
نصیب کام و دهانی نگشت میوه منچو بار سرو درین باغ و بوستان ماندم
ز گل نسیم سبکدست دفتری وا کردکه من خموش چو سوسن به صد زبان ماندم
برای زاد سفر نه حضور خاطر بوداگر دو روز درین تیره خاکدان ماندم
غرور جمع روان شد راه توفیق استگذشتم از دو جهان تا ز کاروان ماندم
ز فکر جسم نپرداختم به جان صائبز صد شکار به یک مشت استخوان ماندم