غزل شمارهٔ ۵۷۰۵
ز سادگی است تمنای سود ازین مردمکه شد به خاک برابر وجود ازین مردم
بغیر آبله دل که غوطه زد در خونکدام عقده مشکل گشود ازین مردم
زمین شور کند تلخ آب شیرین راببر علاقه پیوند زود ازین مردم
بغل گشایی جان بود پیش تیغ اجلگشایشی که مرا رو نمود ازین مردم
درین قلمرو آفت قدم شمرده گذارکه دام مکر بود تار و پود ازین مردم
ز خون تشنه لبان است موج بحر سرابمرو ز راه به محض نمود ازین مردم
پلی است آن طرف آب پیش بینایاندو تا شدن به رکوع و سجود ازین مردم
چونی ز حرص کمر بسته می دمند از خاکچه بندها که ندارد وجود ازین مردم
به مردمی ز دد و دام مردمند جداچو نیست مردمی آخر چه سود ازین مردم
ز بس فتاد بر او سایه گرانجانانچو چرخ روی زمین شد کبود ازین مردم
کسی که سر به گریبان درین زمانه کشیدیقین که گوی سعادت ربود ازین مردم
مرا چون صورت دیوار در بهشت افکندبه گل زدن در گفت و شنود ازین مردم
کجاست برق جهانسوز نیستی صائبکه شد سیاه جهان وجود ازین مردم