غزل شمارهٔ ۵۷۰۴
مرا که هست به دل کوه آهن از مردمسبک چگونه توانم گذشتن از مردم
هزار رنگ گل از خار پای خود چینندجماعتی که نخواهند سوزن از مردم
به چار موجه رد و قبول تن در دهترا که نیست میسر گسستن از مردم
تو آن زمان سر عیار پیشگان باشیکه خویش را بتوانی ربودن از مردم
به چشم بسته گل از خار می توان چیدنبه اعتزال توان طرف بستن از مردم
اگرنه تیرگی آرد طمع چرا سایلچراغ می طلبد روز روشن از مردم
برآورند سر از جیب آسمان صائبجماعتی که کشیدند دامن از مردم