غزل شمارهٔ ۵۷۰۳
ادب گذشته بر روی یکدیگر دستموگرنه همچو صدف نیست بی گهر دستم
تهی شود به لبم نارسیده رطل گرانز بس که ریشه دوانده است رعشه در دستم
جدا چودست سبو از سرم نمی گرددز بس به فکر تو مانده است زیر سردستم
گره زکار دو عالم گشودن آسان استنمیرود پی این کار مختصر دستم
کنون که شمع برون آمده است از فانوسزبال و پر کف خاکستری است در دستم
ز آب گوهر من روی عالمی تازه استچو خاک اگر چه تهی مانده از گهر دستم
به فکر مور میانی فتاده ام صائبعجب رگی ز سخن آمده است در دستم