گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۰۰

چو بید اگر چه درین باغ بی بر آمده امبه عذر بی ثمری سایه گستر آمده ام
ز نقص خودبه امید کمال خرسندماگر چه همچو مه عید لاغر آمده ام
به پای قافله رفتن ز من نمی آیدچو آفتاب به تنها روی بر آمده ام
همان به خاک برابر چو نور خورشیدماگر چه از همه آفاق بر سر آمده ام
مدار روی دل از من دریغ کز غفلتز آستانه دلها به این در آمده ام
دل دو نیم مر قدر، عشق می داندچو ذوالفقار به بازوی حیدر آمده ام
مرا ز بی بری خویش نیست بر دل بارکه چون چنار به دست تهی بر آمده ام
جواب تلخ ز خشکی به ابر می گویدبه قلزمی که به امید گوهر آمده ام
چو موج اگر چه شکسته است بال من صائببه ساحل از دل دریا مکرر آمده ام