غزل شمارهٔ ۵۷۰۱
به توبه راهنمون گشت باده نابمکمند دولت بیدار شد رگ خوابم
مرا به گوشه ظلمت سرای خود ببریدکه زخم دیده نمکسود شد ز مهتابم
به پای خم برسانید سجده ای از منکه زنده در ته دیوار کرد محرابم
چه عقده وا شود از دل به زهد خشک مراچه دانه خرد کند آسیای بی آبم
به حکمت از لب من مهر خامشی بردارکه پر چو کوزه سربسته از می نابم
من رمیده کجا تنگنای چرخ کجاحریف شیشه سر بسته نیست سیمابم
ز من تلاطم این بحر بیکنار مپرسکه خوشتر از کمر وحدت است گردابم
شده است یک گره از پیچ و تاب رشته منهنوز چرخ سبکدست می دهد تابم
نشد به یار رسد نامه شکایت منغبار گشت به نزدیک بحر سیلابم
زبان شکوه بود سبزه تخم سوخته رااز آن نمی دهد این چرخ شیشه دل آبم
ز چشم شور فلک امن نیستم صائبو گر نه در گذر سیل می برد خوابم