گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۹۹

برون نیامده از برگ بی ثمر شده امخبر نیافته از خویش بیخبر شده ام
مرا ز سنگ ملامت چو نیست آزادیازین چه سود که چون سرو بی ثمر شده ام
به گرد کعبه مقصود اگر نگردیدمبه این خوشم که درین راه پی سپر شده ام
اگر رسد به سرم بی خبر چه خواهم شدکه از رسیدن پیغام بیخبر شده ام
قناعت از گل این باغ کرده ام به گلابز آفتاب تسلی به چشم تر شده ام
ز نارسایی پرواز گشته ام طاوسزبس فریفته نقش بال و پر شده ام
چو قطره گرچه فتادم ز چشم ابر بهارسرم به ابر رسیده است تا گهر شده ام
بود ز آهوی رم کرده نافه ای بسیارز چشم شوخ تو قانع به یک نظر شده ام
نبود ناله من بی اثر چنین صائبز هرزه نالی بسیار، بی اثر شده ام