غزل شمارهٔ ۵۶۹۸
سبک به چشم تو از شیوه وفا شدهامسزای من که به بیگانه آشنا شدهام
کسی به خاک چو من گوهری نیندازدبه سهو از گره روزگار وا شدهام
ز خون شکوه دهانم پرست چون سوفارخدنگ راست روم از هدف خطا شدهام
ملایمت شکند شاخ تندخویان راز خار نیست غمم تا برهنهپا شدهام
کیم من و چه بود رزق همچو من موریکه بار خاطر این هفت آسیا شدهام
نمک به دیده من رنگ خواب میریزدز چشم سرمهفریب تو تا جدا شدهام
هنوز نقش تعلق به لوح دل باقی استز فقر نیست که قانع به بوریا شدهام
به ناله چون جرسم صد زبان آهن هستز بیم خوی تو چون غنچه بیصدا شدهام
ز هیچ همنفسی روی دل نمیبینمچو پشت آینه زان روی بیصفا شدهام
میان اهل سخن امتیاز من صائبهمین بس است که با طرز آشنا شدهام