غزل شمارهٔ ۵۶۸۰
ما لب خشک قناعت لب نان می دانیمدست شستن ز طمع آب روان می دانیم
دل نبندیم به اسباب سبکسیر جهانبادپیمایی اوراق خزان می دانیم
در تماشاگه این معرکه طفل قریبهر که پوشد نظر، از دیده و ران می دانیم
چیده ایم از دو جهان دامن الفت چون سروهر که از ما گذرد آب روان می دانیم
بهر برداشتن از خاک مذلت ما راهر که قد راست کند تیر و سنان می دانیم
فکر در عالم حیرانی ما محرم نیستخامشی را ز پریشان سخنان می دانیم
چه فتاده است برآییم چو یوسف از چاهما که خود را به زر قلب گران می دانیم
حسن از پرده محال است که آید بیرونروی چون آینه را به آینه دان می دانیم
هر که سنگ ره ما گرمروان می گردددر بیابان طلب، سنگ فسان می دانیم
سنگ اگر بر سر دیوانه ما می باردصائب از بیخبری رطل گران می دانیم