غزل شمارهٔ ۵۶۸۱
خیز جان در ره صاحب نفسی افشانیممگر از سینه غبار هوسی افشانیم
سرو را نیست جز دست فشاندن باریما چه داریم که در پای کسی افشانیم
نیست در طالع ما جرأت دامنگیریمشت خاکی به ره دادرسی افشانیم
هوس محمل لیلی گرهی بربادستما که جان را به نوای جرسی افشانیم
شکری را که به شیرینی جان می گیرندچه ضرورست به کام مگسی افشانیم
شرم داریم که بال چمن آلوده خویشغوطه نا داده به خون در قفسی افشانیم
چه بود خرده جان پیش زر گل صائببه که جان در قدم خار و خسی افشانیم