گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۶۱

بسته تر شد دل من داد چو خط دست به همکار زنجیر کند مور چو پیوست به هم
مژه بر هم زدن یار تماشا داردکه شود دست و گریبان دو جهان مست به هم
نه چنان گشت پریشان دل صد پاره منکه به شیرازه آن زلف توان بست به هم
مگذر از صحبت یاران موافق زنهاررشته و موم، شود شمع چو پیوست به هم
زلف او فتنه و خط آفت و خال است بلاآه از آن روز که این هر سه دهد دست به هم
مگذر از چاشنی شهد خموشی صائبکه ز شیرینی آن، رخنه لب بست به هم