غزل شمارهٔ ۵۶۶۲
برگ عیش خود از آن تازه چمن می خواهمیک گل بوسه از آن کنج دهن می خواهم
طفل گستاخم و کامم به شکر خو کرده استبوسه می خواهم و از کنج دهن می خواهم!
خون من لاله و گل نیست که پامال شودخونبهای خود از آن عهد شکن می خواهم
کربلا گشت زمین یمن از پرتو اواز عقیق لب او خون یمن می خواهم
نیستم از سخن ساده چو طوطی محفوظپیچ و تابی به سر زلف سخن می خواهم
روز و شب در طلب سینه صافم صائبطوطیم، آینه ای بهر سخن می خواهم