غزل شمارهٔ ۵۶۳۴
چند خود را زخیال تو به خواب اندازم ؟چند از تشنه لبی سنگ در آب اندازم؟
در نهانخانه محوست عبادتگاهمنیستم موج که سجاده بر آب اندازم
لاله ای نیست صباحت که مرا گرم کندچه بر این آتش افسرده کباب اندازم؟
چند در پرده توان مشق نظر بازی کرد؟طرح نظاره به آن روی نقاب اندازم
من که بر چشم خود از نور شرر می لرزمبه چه جرأت ز جمال تو نقاب اندازم؟
منت آب خضر سوخت مرا، نزدیک استکه نفس سوخته خود را به سراب اندازم
تلخیی نیست که بر خود نتوان شیرین کردبه که مهر لب او را به شراب اندازم
چند در شعر کنم عمر گرامی را صرف؟چند ازین گوهر نایاب در آب اندازم
به که کوتاه کنم زلف سخن را صائبرگ جان را چه ضرورست به تاب اندازم؟