گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۳۵

تا به کی افتم و تا چند بپا برخیزم؟من که افتادنی ام چند زجا برخیزم؟
من که تا خاستم از خاک، به خون افتادمدر قیامت دگر از خاک چرا برخیزم؟
چون لب خشک صدف تشنه آب گهرمنه حبابم که پی کسب هوا برخیزم
من که از پستی طالع به زمین بستم نقشنیست امید که در روز جزا برخیزم
نه سرو برگ غریبی، نه سرانجام وطنبه چه طاقت بنشینم، به چه پا خیزم؟
چاره غفلت من صور قیامت نکنداین نه خوابی است که از وی به صدا برخیزم
خاک بادا به سر همت مردانه مناگر از خاک به اقبال هما برخیزم
قدمی بر سر خاکم بر زیارت بگذارتا ز خواب عدم آغوش گشا برخیزم
من که گم کرده خود یافتم اینجا صائبدیگر از کوی خرابات چرا برخیزم؟