غزل شمارهٔ ۵۶۳۳
چند در خاک وطن غنچه بود بال و پرم؟در سر افتاده چو خورشید هوای سفرم
پیه گرگ است که بر پیرهنم مالیدنددست چربی که کشیدند عزیزان بر سرم
عیش موری ز ترشرویی من تلخ نشدنی به ناخن ز چه کردند عبث چون شکرم؟
جگر سنگ به نومیدی من می سوزدآب حیوانم و از ریگ روان تشنه ترم
سپر تیر حوادث سپر انداختن استآه اگر صبر نمی داد به دست این سپرم
بس که بی مهری ایام گزیده است مراشش جهت خانه زنبور بود در نظرم
سنگ و آهن شده در سوختنم دشمن و دوستگرچه با دشمن و با دشمن و با دوست چو شیر و شکرم
من که در حسرت پرواز به خاک افتادمعجبی نیست پر تیر شود بال و پرم
مپسند ای فلک سفله که در صلب صدفمهره گل شود از گرد کسادی گهرم
تا سر از حلقه بیدارلان برزده امخون مرده است سواد دو جهان در نظرم
صائب از کشمکش دهر چنان دلگیرمکه نفس ناخن الماس بود بر جگرم