گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۱۹

مدتی صبر چو زنجیر به زندان کردمتا نظر باز به روی مه کنعان کردم
تا ز یاقوت لب او نظری دادم آبریگ این بادیه را لعل بدخشان کردم
تا مرا کعبه مقصود به بالین آیدسالها بستر خود خار مغیلان کردم
سوخت چون لاله نفس در جگر خونینمقطع این وادی خونخوار نه آسان کردم
روز عمرم به شب تیره مبدل گردیدتا شبی روز در آن زلف پریشان کردم
تا سر زلف تو چون شانه به دستم آمددست در گردن صد زخم نمایان کردم
شورش عشق مرا گرد جهان گردانیدسیر این بحر به بال و پر طوفان کردم
ابرا ین بادیه در شوره زمین می گرددحیف و صد حیف ز تخمی که پریشان کردم
چه ضرورست به دامان بهار آویزم؟من که سیر چمن از چاک گریبان کردم
لله الحمد که بعد از سفر حج صائبعهد خود تازه به سلطان خراسان کردم