غزل شمارهٔ ۵۶۲۰
یاد آن عهد که در بحر سفر میکردمکمر سعی خود از موج خطر میکردم
چون صدف قطره اشکی که به من میدادندمیزدم بر لب خود مهر و گهر میکردم
یک جهان سوختهدل میشد اگر مهمانمبه دم گرم چراغ همه بر میکردم
گر دو صد قافله مخمور به من بر میخوردسر خوش از میکده خون جگر میکردم
از چمن محو جمال چمنآرا بودمچشم پوشیده ز فردوس گذر میکردم
میگرفتند بُتان گوش خود از افغانمدر دل سنگ به فریاد اثر میکردم
گرچه دنبالهرو قافلهٔ دل بودمخفتگان را به سر پای خبر میکردم
ز آشنایی بیطلسم ره و رسم افتادممن که از معنی بیگانه حذر میکردم
ای خوش آن عهد که در مصر وجود از مستییوسفی بود به هرجای نظر میکردم
این که عمرم همه در مرحلهپیمایی رفتکاش یک بار هم از خویش سفر میکردم
یاد عهدی که به اکسیر قناعت صائبزهر اگر قسمت من بود شکر میکردم