غزل شمارهٔ ۵۶۱۸
قطع امید ز هجران و وصالش کردمسیر چشمانه قناعت به خیالش کردم
پشت دستم هدف زخم ندامت شده استکه چرا دست در آغوش خیالش کردم
مرغ تصویر در آرامگهم گر جنبیدنامه شوق ترا شهپر بالش کردم
سرو اگر کرد به شمشاد تو بی اندامیبه یک آه چمن افروز خلالش کردم
در شب تار پی دزد دویدن جهل استدل اگر برد ز من زلف، حلالش کردم
سرو اگر بر سر من سایه رحمت افکندمن هم از نسبت قد تو نهالش کردم
قفل تبخال زدم بر دهن خود صائبقطع امید ز خضر و ز زلالش کردم