غزل شمارهٔ ۵۶۱۷
در مصافی که من از آه علم وا کردمکوه اگر بود طرف، بادیه پیما کردم
توشه آخرت من ز خرابات وجودمشت خاکی است که در کاسه دنیا کردم
گوهری نیست که درد امن این صحرانیستمن قناعت به همین آبله پا کردم
سفری را که توان گفت به دل بار نبودسفر بیخودیی بود که تنها کردم
کمر ساحل مقصود به دستم آمدتا درین قلزم خونخوار کمر وا کردم
حیف ازین عمر گرانمایه که از بیخبریصرف طول امل و عرض تمنا کردم
پاس اندوه بدارید که من همچو شررعمر خود در سر یک خنده بیجا کردم
چون معنبر نشود بزم دو عالم صائب؟زین گرهها که من از زلف سخن وا کردم