گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۱۳

عالم بیخبری بود بهشت آبادمتا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم
عشق بر باد اگر داد باکی نیستمی کشد جانب خود باز چو کاغذ بادم
نیستم از کشش موجه رحمت نومیدگرچه از قلزم رحمت به کار افتادم
موجه ریگ روانم که به هر جنبش بادمی زند غوطه به دریای عدم بنیادم
منم آن طفل بدآموز شکر خواب عدمکه شب اول گورست شب میلادم
گره از غنچه پیکان نگشاید به نسیمنتوان کرد به افسون طرب دلشادم
از دم تیغ که هر دم به سرم می باردمی توان یافت که سهو القلم ایجادم
عزت عشق جهانسوز بود عزت منگرچه خاکسترم، از آتش سوزان زادم
گوشمال عبثی می دهد استاد مراسبقی نیست محبت که رود از یادم
اختیاری نبود نقش بد و نیک مراکعبتینم که گرفتار کف نرادم
از گرفتاری من هست اگر عار ترامی توان کرد به یک چین جبین آزادم
چه عجب صائب اگر شد سخن من یکدستمن که از فکر متین چون قلم فولادم