گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۱۴

بی‌خودی داشت ز فکرِ دو جهان آزادمتا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم
پای من بر سر گنج است چو دیوار یتیمدست خود بوسه زند هر که کند آبادم
سفر بی‌خودی‌ام پا به رکاب است، کجاستباددستی که به یک جرعه کند امدادم؟
کار من در گره از پرهنری افتاده استدارد از جوهر خود مو قلم فولادم
باد یارب ز سعادت همه روزش نوروزهر که در عید نیاید به مبارکبادم!
ناله مرغِ گرفتار اثرها داردخواهد افتاد به دامِ دگران صیادم
خانه آینه را تنگ کند بر شیرینبیستونی که مصوَّر شود از فرهادم
منم آن گوهرِ شهوار که از غلطانیاز کنار صدف چرخ به خاک افتادم
شبِ آبستنِ امید شد آن روز عقیمکه من از مادرِ سنگین‌دلِ دوران زادم
به چه امید دهم دامن فریاد از دست؟من که فریادرسی نیست به جز فریادم
نیست آن مصرع برجسته خدنگش صائبکه اگر بال برآرد، برود از یادم