گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۰۹

به قدر آشنایان از خرد بیگانه می گردماگر خود در نیابم یک زمان دیوانه می گردم
اگرچه همچو بو در زیریک پیراهنم با گلنسیمی گر وزد بر من ز خود بیگانه می گردم
کباب من ز بیم سوختن بر خویش می گرددبه ظاهر گرد عالم گرچه بیدردانه می گردم
به چشم قدردانان قطره دریایی است بی پایاننه کم ظرفی است گر بیخود به یک پیمانه می گردم
نه از زهدست بر سر گشتگانم رحم می آیداگر گاهی شکار سبحه صددانه می گردم
زمام ناقه لیلی است هر موج سراب اودر آن وادی که چون مجنون من دیوانه می گردم
ندارد گردش ما و تو با هم نسبت ای حاجیتو گرد خانه ومن گرد صاحبخانه می گردم
نمی دانم جدا از عشق حسن آشنارو رابه یاد شمع برگرد سر پروانه می گردم
ندارد گرچه منزل خانه پردازی که من دارمبه گرد کعبه و بتخانه بیتابانه می گردم
خم سربسته جوش باده را افزون کند صائببه لب مهر خموشی گر زنم دیوانه می گردم