گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۱۹

ساغر می کی بشوید گرد غم از سینه‌امهمچو جوهر ریشه کرده زنگ در آیینه‌ام
هر سر مویم چو سوزن رخنه‌ای دارد ز غممشرق آه است چون مجمر سراسر سینه‌ام
گرچه خود عاجزترم از مور در جنگاوریناخن شیر از جگرها می‌دماند کینه‌ام
لاله‌زاری در جگر دارم ز زخم مشک‌سودمی‌چکد چون نافه خون از خرقه پشمینه‌ام
حرف مهر از دشمن خونخوار باور می‌کنمداغ دارد صبح را در ساده‌لوحی سینه‌ام
سینه‌ام از پرتو داغ است روشن اینچنیناز فروغ این گهر فانوس شد گنجینه‌ام
بس که دارم بر جگر سوراخ‌ها از نیش خلقسُفته می‌آید برون گوهر ز بحر سینه‌ام
تا گذشتم همچو صائب از می لعلی قباچون ردای زاهدان در مجلس می پینه‌ام