گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۲۰

نیست از گردون غباری بر دل بی‌کینه‌امجلوه طوطی کند زنگار در آیینه‌ام
سبزه من می‌کند نشو و نما در زیر سنگنیست کوه غم گران بر خاطر بی‌کینه‌ام
نیستم محتاج کسوت چون فقیران دگرهمچو به می‌روید از تن خرقه پشمینه‌ام
گرچه صد پیراهن از خورشید روشن‌تر شدمهمچنان در خلوت روشن‌ضمیران پینه‌ام
می‌کند روز جزا بر طفل بازیگوش منصبح شنبه را خمار عشرت آدینه‌ام
مهره گل گشتم از گرد کسادی گرچه بودکشتی دریایی از آب گهر گنجینه‌ام
من که از نظاره یوسف نمی‌رفتم ز جانوخطی دیدم که بازی کرد دل در سینه‌ام
نیست صائب بر دل صاف من از دشمن غبارطوطی خوش حرف سازد زنگ را آیینه‌ام