گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۱۸

در نبندد چون کمان برروی مهمان خانه اممی ستاند چوب منع از دست دربان خانه ام
در پناه نیستی آزادم از تشویق خلقهمچو داراز بوی خون دارد نگهبان خانه ام
نیست بی شور محبت یک سر مو بر تنمزین نمک لبریز باشد چون نمکدان خانه ام
چون کمان هر کس به من پیوست می گردد جدامی کشد شرمندگی از روی مهمان خانه ام
در قدوم میهمان رنگینی من بسته استچون سر دارست مستغنی زسامان خانه ام
نیست با معموری ظاهر مرا دلبستگیاز نسیمی می شود چون غنچه ویران خانه ام
تهمت خامی همان چون عود می سوزد مراگرچه چون مجمر شده است ازآه سوزان خانه ام
نیستم چون خار و خس بازیچه اطفال موجکشتی نوحم که می خندد به طوفان خانه ام
چون صدف باتلخرویان نیست آمیزش مرامی گشاید در به روی ابر نیسان خانه ام
می شد از زور جنون چون پسته خندان خانه امنقش برآیینه نتواند نفس را تنگ کرد
از هجوم غم نگردد تنگ میدان خانه امنیست از دریامرا صائب شکایت چون حباب
از هوای خود شود پیوسته ویران خانه اممی کشد از رخنه دیوار و در خمیازه ها
در هوای ساغر سرشار طوفان خانه اماین زبان بی مغز گردیدم، و گرنه پیش ازین