غزل شمارهٔ ۵۳۱۷
نیست از عزلت غباری بر دل دیوانهامدر بهاران از زمین سر بر نیارد دانهام
بس که شد از گرد کلفت دلنگران غمخانهامآیه رحمت شمارد سیل را ویرانهام
میگشایم با تهیدستی گره از کار خلقبر سر مردم ازان فرمانروا چون شانهام
هرکجا هنگامه گرمی است میگردم سپنددر بهاران عندلیب و در خزان پروانهام
سیل در ویرانی من بیگناه افتاده استآب برمیآورد چون چشم از خود خانهام
در مذاق من شراب تلخ آب زندگی استشیشه چون خالی شد از می پر شد پیمانهام
گرچه از گنج گهر کردم جهان را بینیازنیست شمعی غیر چشم جغد در ویرانهام
گر نشوید ابر صائب نامه اعمال منمیکند پاک از گناهان گریه مستانهام