غزل شمارهٔ ۵۳۱۶
مومنی را میکند آزاد از قید فرنگهرکه میسازد درین محفل ز خود بیگانهام
تا به کی در خوردن دل روزگارم بگذردچند چون پرگار باشد مرکز خود دانهام
از کتان صد پیرهن بنیاد من نازکتر استمیکند مهتاب کار سیل در ویرانهام
در سر شوریده من عقل سودا میشودمیکند گرد یتیمی درد را پیمانهام
کوه غم رطل گران طبع خرسند من استچون گهر در سنگ سیراب است دایم دانهام
عشق او کرد این چنین شوریده مغزم ورنه بودسرنوشت آسمانها ابجد طفلانهام
خشکسال زهد نم درجوی من نگذاشته استتشنه یک هایهای گریه مستانهام
شمع نازکدل غبارآلود غیرت میشودورنه برمیآورد آتش ز خود پروانهام
هر چراغی صائب از جا درنمیآرد مراسینه بر شمع تجلی میزند پروانهام
کس نگردد از جنون گرد دل دیوانهامچون کمان از زور خود دارد نگهبان خانهام
شیر میبازد جگر از شورش سودای منحلقه از داغ جنون دارد در غمخانهام
کیست مجنون تا نتواند هم ترازو شد به منمیشمارد سنگ طفلان کوه را دیوانهام
بارها از افسر خورشید سر دزدیدهامداغ دارد آسمان را همت مردانهام
خانه پردازی مرا پیوسته در دل ساکن استسیل مار گنج گردیده است در ویرانهام
در بنای صبر من غم رخنه نتواند فکندمن نه آن تیغم که هر سنگی کند دندانهام