گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۵۵

ازان زمان که ترا دیده در گلستان گلز شبنم است سراپای چشم حیران گل
ز بیغمی دل ما پاره گردیده استز هرزه خندی خود می شود پریشان گل
نشد که غنچه منقار ما شکفته شوددرآن چمن که شود بی نسیم خندان گل
فتاده است براین دشت سایه لیلیمزن ز آبله بر خار این بیابان گل
درآن چمن که تو برداری آستین زدهندرآستین کند از شرم خنده پنهان گل
خیال بستر و بالین کمال بی شرمی استدرآن ریاض که باشد ز غنچه خسبان گل
ز تاب روی که خونش به جوش آمده استکه ریزد از عرق شرم رنگ طوفان گل
گره چو گریه خونین شده است دررگ شاخز خجلت رخ شبنم فشان جانان گل
یکی هزار شد امید اشک ریزان راگذاشت تا سر شبنم به روی دامان گل
مپوش چشم چو شبنم درین چمن صائبکه چون ستاره صبح است برق جولان گل
درآن چمن که گشاید سفینه را صائبشود به زیر پر عندلیب پنهان گل