غزل شمارهٔ ۵۲۳۸
نمی گردند ارباب بصیرت از خدا غافلمحال است این که سوزن گردد از آهن ربا غافل
چرا بی بوی پیراهن به کنعان باد مصر آیدمشو در هر نفس زنهار از یاد خدا غافل
بود باد مراد از ذکر حق دریانوردان راتو از کوتاه بینی نیستی از ناخدا غافل
چو آهن پاره پرگار غافل نیست از مرکزشود در وجد چون صاحبدلان از یاد خدا غافل
اگر چه روسیاهم گوش برآواز توفیقمکه ره گم کرده گم می گردد از بانگ درا غافل
چو آبستن که از فرزند خود غافل نمی گرددمشو مشغول هرکاری که باشی از خدا غافل
به هر قفلی کلید صبح خیزان راست می آیدمشو دلهای شب زنهار از دست دعا غافل
به شکر این که هست از دستها دست تو بالاترمشو تا ممکن است از دستگیری چون عصا غافل
درین دریا که باشد هرکفش مشتی پراز گوهرنگشتی چون حباب پوچ از کسب هوا غافل
گشایشهاست باد صبح را در آستین پنهانمشو چون غنچه گل زین نسیم آشنا غافل
مکافات عمل از هیچ کس رشوت نمی گیردگرفتم شد به فرض از ظلم ظالم پادشا غافل
ندای ارجعی پیچیده در طاس فلک صائبترا گوش گران دارد ازین صوت و صد غافل