گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۳۹

بدر از روشنی عاریه گردید هلالکوته اندیش محال است کند فکر مال
در سیه دل نکند صحبت نیکان تاثیرپای طاوس نگارین نشود از پر وبال
از چراغی که گدا می طلبد روشن شدکه شود روز شب تیره به ارباب سوال
تا به خسرو نکند زندگی شیرین تلخخون فرهاد محال است که گردد پامال
چه خیال است نفس راست تواند کردنهرکه را جاذبه شوق کند استقبال
چون مه بدر کنندش به نظر دنبه گدازساغر هرکه درین بزم شود مالامال
شرکت آینه بر عشق غیورست گرانمن وآن حسن لطیفی که ندارد تمثال
خط آزادی غمهاست گرفتاری عشقدر قفس مرغ آفات بود فارغبال
از حرام است ترا کاهلی از طاعت حقکه بود ذوق عبادت ثمر رزق حلال
تا بود دایره چرخ به جا چون مرکزاختر ماچه خیال است برآید زوبال
گردش چرخ به اصلاح نیاورد مراخرمن هستی من پاک نشد زین غربال
در حضور آن که مرا کرد فراموش و نخواندبه چه امید کنم نامه خود را ارسال
می گشاید دل روشن گهر از خوش سخنانکار زنگار به آیینه کند طوطی لال
( . . . )نعمتی را که بود دیده شور از دنبال
هرکه با توسن سرکش کند اندیشه تاختمرگ را می کند از ساده دلی استقبال
مور را تا به کف دست سلیمان جا دادحسن فرماندهیش گشت یکی صد زین خال
سیر افلاک دلیل است به آن عالم نورشمع باشد سبب گردش فانوس خیال
به ثمر بارور از آب دو چشمم شده استقطع پیوند کنم چون من ازان تازه نهال
چون کمالات ندارد ثمری جز خواریجای رحم است برآن کس که کند کسب کمال
قسمت خاک نهادان نشود تلخی عیشکه می ناب ز دردست فزون رزق سفال
ماه نوگشت تمام ازره کاهش صائببی ریاضت نشود هیچ کس از اهل کمال