گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۳۶

نیست امروزی چو شبنم عشق من باروی گلدر حریم بیضه خلوت داشتم با بوی گل
آب چشم بلبلان آیینه داری می کندمی نهد شبنم عبث آیینه بر زانوی گل
در گلستانی که رخسار تو گردد بی نقابرنگ نتواند گرفتن خویش را بر روی گل
عشق در مستی عنان شرم می دارد نگاهناله بلبل نپیچد از ادب با بوی گل
بلبلان چون سر ز زیر بال بیرون آورنددر گلستان که باشد خار همزانوی گل
فارغم از دور باش خار و منع باغبانمن که از گل قانعم صائب به گفت و گوی گل