غزل شمارهٔ ۵۲۳۵
عندلیب ما ندارد تاب استغنای گلمی شود دست و دل ما سرد از سرمای گل
ما به روی گرم چون پروانه عادت کرده ایمچشم چون شبنم نمی دوزیم برسیمای گل
آفتابش برلب بام است و شادی می کندگریه شبنم بود بر خنده بیجای گل
رنگی از هستی ندارد نقطه مرهوم منشوخ چشمی می کنم چون شبنم از بالای گل
پند ناصح می کند تاثیر اگرباد بهاراز دماغ بلبلان بیرون برد سودای گل
روزگاری آبروی ناله را بردی بس استشرم دار ای عندلیب از طبع بی پروای گل