گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۳۴

خنده کردی درگلستان تازه شد ایمان گلآتش بیطاقتی بالا گرفت از جان گل
رخنه ای تا هست فیض آفتاب حسن هستبلبل ما در قفس مست است از احسان گل
بلبلان را در میان آب و آتش غوطه دادگریه رسوای شبنم خنده پنهان گل
حسن می باید که باشد عشق گو هرگز مباشصد قفس بال و پر بلبل بلا گردان گل
ای نسیم مرگ با باد خزان همراه باشعندلیب ما ندارد طاقت هجران گل
یاد ایامی که می بست از محبت باغبانگوشه دامان ما بر گوشه دامان گل