غزل شمارهٔ ۵۲۲۱
ندامت بود بار مطلوب خشکمپیوند زنهار با چوب خشک
به نخل ثمردار پیوند کنمده دل چو قمری به محبوب خشک
مزن با خط سبز چین بر جبینکه سوهان روح است مکتوب خشک
مگر بوی یوسف به کنعان گذشت؟که چون سرو شد تازه یعقوب خشک
به اهل خرابات مفروش زهدکه آتش فتد زود در چوب خشک
بود زاهد ژاژخا را کلامچو گردی که خیزد ز جاروب خشک
ز آیینه سیراب نتوان شدنگذشتیم صائب ز مطلوب خشک