غزل شمارهٔ ۵۲۲۰
زلف تو نفس در جگر باد کند مشکآهوی تو خون در دل صیاد کند مشک
در هیچ سری نیست که سودای ختن نیستتا نغز که از بوی خود آباد کند مشک
تا هست سخن، زنده بود نام سخنورارواح غزالان ختا شاد کند مشک
در زیر فلک دل چه پر و بال گشاید؟در نافهی سربسته چه فریاد کند مشک؟
میخواست جهد از جگر سوختهاش آههرگاه که از ناف ختن یاد کند مشک
گر راه تو افتد به ختا، آهوی چین رابرگرد تو گرداند و آزاد کند مشک
بیرون نتواند شدن از کوچهی آن زلفصد سال اگر همرهی باد کند مشک
تا گرد سر زلف دلاویز تو گردداز نکهت خود، بالِ پریزاد کند مشک
فارغ بود از منت قاصد دل خونینصد نامه پر از بوی خود ایجاد کند مشک
در چشم غزالان ختا خواب شود خونافسانهی زلف تو چو بنیاد کند مشک
بهر جگر زخمی ما چرخ سیهکارهرشام ز خون شفق ایجاد کند مشک
چون خامهی صائب گره نافه گشایددامان زمین را ختنآباد کند مشک