گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۱۹

از گرد خط آن غنچه مستور شود خشکدرجام سفالین می پرزور شود خشک
شهدی که توان کرد لب خشکی ازو ترحیف است که در خانه زنبور شود خشک
داغی که به امید نمک چشم گشوده استمپسند که از مرهم کافور شود خشک
از سردی دوران چه غم آتش نفسان را؟حاشا که ز سرما شجر طور شود خشک
وقت است ز افشردن سرپنجه مژگانچون آینه در دیده من نور شود خشک
خط گرد برآورد ازان روی عرقناکدریای محیط ازنظر شور شود خشک
گر آب شود تیشه فرهاد عجب نیستجایی که قلم درکف شاپور شود خشک
بزمی که دراو نغمه تر پرده نشین استرگ در تن من چون رگ طنبور شود خشک
پیچیدن سرپنجه من کار فلک نیستکز دهشت من پنجه هم زور شود خشک
از جوش نشاطی که زند خون شهیدانتاحشر محال است لب گور شود خشک
از چوب محابا نکند شعله آتشاز دار کجا جرأت منصور شود خشک؟
چون تر شود از سرکه پیشانی زهاد؟آن را که دماغ از می انگور شود خشک
تا حکم تو بر شیشه و پیمانه روان استمگذار لب صائب مخمور شود خشک