غزل شمارهٔ ۵۱۶۵
زده است شرم لبت مهر بردهان صدفگره چگونه شود باز از زبان صدف؟
ز حسرت گهر آبدار گفتارتگهر چو آب ،روان گردد ازدهان صدف
به انتقام، گهر ازدهن فرو ریزمنهند برجگرم تیغ اگر بسان صدف
ز اهل فیض چنان روزگار خالی شدکه چون حباب ندارد گهر میان صدف
مکن ذخیره اگر زندگی هوس داریکه رفت برسر این نقد جان صدف
به پیش بحر دهن وانکرده، جا داردسحاب اگر ز گهر پر کند دهان صدف
سرشک گرم که در جان بحر آتش زد؟که آب شد ز تب گرم استخوان صدف
بغیر کلک تو صائب کدام ابر بهارگهر فشاندبه این رنگ دربیان صدف؟